باز هم تغییری دیگر

بخاطر مشکلات جسمی و روزگاری! فعلاً اینجا چیزی نمی نویسم. در صورت امکان، بعضی پست های مفید (از نظر خودم) به آدرس زیر انتقال داده می شوند. به آن جا هم سر بزنید. بی ضرر نیست. http://7cities.wordpress.com

نوشته‌شده در blogroll | دیدگاهی بنویسید

شیطانِ رحیم!

یک داستان کوتاه یا خاطره

شیطان رحیم!

پیش پرداخت: معمولأ خاطرات کودکی و نوجوانی، (اگر با این‌همه گرفتاری و افسردگی به یاد بمانند،) از نوع شیرین‌ترین خاطرات زندگی هستند. این نکته‌ای را هم اضافه کنم که بازگوکردن خاطرات جوانی، معمولأ از دوره دبیرستان به بعد تقریبأ متوقف می‌شود! زیرا از این به بعد شیطنت‌ها رنگ دیگری پیدا کرده و بیشتر، خاطرات یا خیلی خصوصی و شخصی هستند که از ترس زن و بچه یا شوهر نمی‌شود گفت! و یا در ارتباط با اموری هستند که اشاره به آن‌ها خالی از خطر نیست.

کمترکسی پیدا می‌شود که بخواهد آینده خودش را با ذکر مسائل بی‌اهمیت خراب کند! و اغلب مردم سعی می‌کنند وقتی صحبت از شیطنت‌های جوانی می‌شود، از دوره دبیرستان جلوتر نروند، گوئی در دانشگاه هیچ اتَفاق جالبی رخ نداده و همه ازمعصومین بوده‌اند. (استثناء هم وجود دارد، من مشغول نوشتن خاطراتم هستم که بیشتر مربوط به دوره‌ی دانشگاه است!) خاطره‌ای که این‌جا می‌خواهم تعریف کنم مربوط به اوائلِ دوره ی دبیرستان است، (یعنی کلاس هفتم) در یکی از سال‌های یکهزار و سیصد و چند هجری شمسی در یکی از شهرهای چوب‌خیز! کشور.

آقای مدیر، یک شمر واقعی بود! کمتر شاگردی بود که طعم چوب دراز و ترسناک‌اش را نچشیده باشد. اسماعیل، (که بعدها پست‌های مهمی را در شهر ما اشغال کرد، و آخرین باری که او را دیدم رئیس بانک ملَی بود،) علاوه بر این‌که شاگرد زرنگی در دروس طبیعی و ریاضی به حساب می‌آمد، بخاطر صدای صاف و جذَابش نه تنها در دبیرستان بل‌که در تمام شهر معروف بود. دوستی من با او از دبستان شروع شد.

در جلسات رسمی، برای شروع جلسه، و یا در مراسم مذهبی، نظیر شب‌های ماه رمضان و مقابله و احیاء و غیره، حضور اسماعیل و صدای گرم‌اش به مجالس صفا و رونق خاصّی می‌بخشید. صبح‌ها سرِ صف، قبل از بازرسی ناخن و موی سر و دعای صبحگاهی… «خداوندا: شاه… خداوندا پرچم سه رنگ شیر و خورشیدنشان ما را… به پدران و مادران ما سلامتی کامل عطا بفرما… آموزگاران ما را از ما خوشنود بگردان…،…» که به آمین با صدای بلند ختم می‌شد، صدای اسماعیل که تلاوت آیاتی از قرآن را بطور معمول به عهده داشت، همه را سرِجای خود میخکوب می‌کرد.

اگر حمل بر بی‌دینی نشود این ادعا دور از حقیقت نیست که ترس از آقای مدیر بیشتر از این سکوت احترام انگیز معنوی یا روحانی، بچة‌ها را سرجای خودشان میخکوب می‌کرد و محیط پاک و ساده ما را با رنگی از خشونت و جوّی غیر دوستانه، می‌آلود.

آنروز صبح، انتظار ما به درازا انجامید و سر و کلّه اسماعیل در صف صبحگاهی پیدا نشد. آقای مدیرنگاه ترسناک خودش را متوجّه گوشه کنار صف کرد و با صدائی که هرلحظه با به چپ و راست حرکت دادن سر و گردن تغییر هم پیدا می‌کرد، گفت: «یکی بیاد قرآن بخونه.» از بین بچه‌ها، که صدای مدیرتنشان را به لزره انداخته بود، کسی داوطلب نشد امّا آقای مدیر که حرکت سر و چشم بچه‌ها را دنبال کرده بود، فرد مناسب را زود تشخیص داد و به جمشید تکلیف کرد تا خواندن قرآن را به عهده بگیرد.

خلاصه کلام این که جمشید با ترس و لرز فراوان روی صندلی مخصوص تلاوت قرآن جلوس کرد و با کمی تأخیر، با صدای لزرانی خواند: » اعوذ بالله من الشّیطان الرحیم!» همه به صدای بلند خندیدند و آقای مدیر هم نتوانست جلو خنده خودش را بگیرد. جمشید با دستپاچگی و ترسی که آقای مدیر به او القاء کرده بود، بدون حکم رسمی و بررسی کارشناسانه‌ی لازم، شیطان رجیم را رحیم اعلام کرد بود!

بهرحال، آنروز قرآن تلاوت شد امّا خاطره‌ی ترسی که همه ما از آقای مدیرداشتیم در ذهن من باقی ماند. وقتی بچه‌ها توی صف بطرف کلاس‌های خودشان می‌رفتند دلم می‌خواست بروم سراغ آقای مدیر و بگویم بخاطر ترس از شما بود که شیطان رجیم، رحیم شد. با رفتاری که شما دارید می‌ترسم کم کم بچه‌ها شیطان را به شما ترجیح بدهند! امّا منصرف شدم. بخودم گفتم «مگه از من بزرگتر پیدا نمی‌شه؟! شایدم خودش بالاخره بفهمه.» نمی‌دونم آخرش فهمید یانه؟!؛

نوشته‌شده در blogroll, اجتماعی, خاطرات, طنز | برچسب‌خورده با , , , | دیدگاهی بنویسید

حماقت و بقا یا هوشمندی و فنا؟

گفتم که این روزها بجای نوشتن، کارم بیشتر خواندن است. از مطالب جالبی که خواندم، یکی هم مطلب زیر است نوشته‌ی دکتر علی‌رضا مجیدی در وبلاگ یک پزشک. شما هم بخوانید:

حماقت، هوشمندانه‌ترین راه بقا

مجله Ecology Letters مقاله جالبی منتشر کرده است که مضمونش شاید برای خیلی‌ از ما، دور از ذهن باشد.

شاید کپی کردن رفتار و کردار والدین، از نظر خیلی‌ها، کار خردمندانه‌ای نباشد ولی از منظر تکاملی، این کار دقیقاً بهترین راهبرد برای بقاست!

این مطلب متناقض، توسط پژوهشگران دانشگاه انگلیسی Exeter and Bristol عنوان شده است. جانداران از نظر امکان بقا، همواره دو راه پیش روی دارند: کپی کردن کارهای والدینشان یا اتخاذ راهبردهای جدید متناسب با اطلاعات پیرامونشان.

جالب است که در بعضی از شرایط ابتکار و ایجاد تغییر متناسب با دگرگونی‌های محیط زیست، شانس بقای کمتری به یک جاندار در مقایسه با جاندار دیگری می‌دهد که همان افعال و نحوه تعامل پیشینیان خود را پیشه می‌کند.

به صورت متناقضی جاندارانی که باهوش‌ترند و به تغییرات جزئی محیطی با تغییر راهبردهای خود، پاسخ می‌دهند، مرتکب اشتباهات بیشتری می‌شوند، مکانیسم پایه انتخاب طبیعی در این موارد به کار می‌افتد و بدون گذشت، باعث حذف این موجودات می‌شود.

ما این پدیده را در طبیعت به کرات می‌بینیم. مثلاً لاک‌پشت‌ها وقتی بالغ می‌شوند و می‌خواهند تخم‌گذاری کنند، همیشه به ساحلی که در آن متولد شده‌اند برمی‌گردند. شاید به نظر ما این کار احمقانه به نظر آید، اما چرا باید لاک‌پشت‌ها خطر تخم‌گذاری در یک ساحل که قبلا آزمایش نشده است را به تن هموار کنند؟

این مقاله جالب آدم را تحریک می‌کند که همین موضوع را به عالم جامعه‌شناسی هم توسعه بدهد. آیا جوامع یا اشخاصی که محافظه‌کارتر هستند، همواره شانس بقای بیشتری ندارند و آیا باهوش‌ترهایی که درصدد تغییر و ابتکار برمی‌آیند، شانس بقای خود را کاهش نمی‌دهند؟

خلاصه مقاله را از اینجا خواندم ولی دسترسی به مقاله کامل نداشتم. احیانا اگر کسی دسترسی دارد، برایم ایمیل کند.

پی‌نوشت خودم- خواننده خودش می‌خواند و می‌داند و هر توضیحی توهین به فهم خواننده است، فقط یک جمله از مقاله را در این‌جا تکرار می‌کنم: «آیا جوامع یا اشخاصی که محافظه‌کارتر هستند، همواره شانس بقای بیشتری ندارند و آیا باهوش‌ترهایی که درصدد تغییر و ابتکار برمی‌آیند، شانس بقای خود را کاهش نمی‌دهند؟»

ممکن است به اشتباه، تصوَر یا حمل بر این معنا بشود که با هر تغییری مخالفم، در حالی که پژوهشگران و نویسنده‌ی مقاله هم این نظر را نداشته‌اند؛ چه بخواهیم و جه نخواهیم این اتفاق خواهد افتاد. هر دست‌آوردی هزینه‌ئی دارد. اگر ماژلان، کریستف کلمب، نیوتن، گالیله و دیگرانی مانند آن‌ها پیش‌قدم نمی‌شدند، تغییری در زندگی ما حاصل نمی‌شد. آن‌ها هم خطرات را پذیرفتند و راهی بر خلاف نظر کلی محافظه‌کاران و پیشینیان رفتند.

در ضمن به یاد بیاوریم؛ آن‌‌ها که، نسبت به دیگرانی که کاری انجام نمی‌دهند، بیشتر کار می‌کنند، و خطر را می‌پذیرند، بشتر هم اشتباه می‌کند. انسان خطاکار است ولی این دلیل نمی‌شود که کاری انجام ندهد. خطا و تجربه، اشتباهات را جبران می‌کند.

 

نوشته‌شده در blogroll, فلسفه, اجتماعی, از سایر وبلاگ‌ها | برچسب‌خورده با , , , , | دیدگاهی بنویسید

گذشته، حال، آینده – 2

قبلاً، مطلبی با همین عنوان نوشته بودم و گرچه نمی‌دانم در کدام وبلاگ گذاشته بودمش، احتیاطاً یک عدد 2 پشت عنوان بالا اضافه کردم. از طرفی چون هم حوصله و هم امکانات دیگر مثل دسترسی سریع به وبلاگ و اینترنت و غیره! کم دارم، این مطلب را کپی می‌کنم و بجای نوشتن مطلب تازه، در وبلاگ‌های دیگرم هم می‌گذارم. در آینده هم همین کار را خواهم کرد.

مدتی است نمی‌نویسم. امروز دوباره شروع کردم. این هم دلیل دارد. شاید با فرصتی! که پیش آمد، انتظار می‌رفت بیشتر بنویسم ولی نشد و ننوشتم. غیر از اینترنت و امکانات سرویس دهنده، به دلایلی سرعت خودم هم گرفته شد. در واقع از اوَل هم سرعتی در بین نبود، بدتر شد. مختصر این‌که:

حدود چهار ماه پیش، برادر عزیز پاسداری، با موتوری وحشتناک با سرعتی وحشتناک‌تر، در حالی که دنبال کسب حلال! بود، روی خط عابر پیاده، پای مرا که دنبال کسب و کاری نبودم، و از عیادت یک دوست بدحال برمی‌گشتم، در چهار نقطه شکست و مرا خانه نشین کرد. اشاره‌ام به کسب و کار دلیل خاصی دارد ولی فعلاً وارد چزئیات نمی‌شوم.

درد شبانه روزی و عدم امکان تحرَک زیاد، حوصله‌ئی برای نوشتن برایم باقی نگذاشت. بعلاوه، عدم حضور در مجالس و اجتماعات، امکان به روز شدن! را از من گرفت و رو آوردم به مطالعه و سرفروبردن در کتاب‌ها و گذشته‌ی خود و دیگران! چیزی که نوشتن درباره‌ی آن‌ها دیگر مشتری ندارد.

فکر می‌کردم حالا که امکان نوشتن از جریانات روز و مطالب مورد پسند دوستان نیست، دست کم با فرصتی که برای مطالعه هست، از گذشته بنویسم، چون در بعضی موارد مشابهت‌هائی وجود دارد و برای ما که حافظه تاریخی به درد بخوری نداریم، شاید با رجوع به حافظه کتبی بشود پی به بعضی دردها و واقعیت‌ها برد و چشم و گوش را بیشتر باز کرد.

یادداشت‌هائی نوشته بودم ولی قبل از نشر آن‌ها، این چند روز اخیر، با دیدن چند قبض تلفن و آب و برق و بخصوص گاز، حسابی آپ‌دیت شدم! و از گذشته بیرون آمدم.

در وبلاگ‌های دیگر و خصوصاً بعضی منابع خبری، حرف‌هائی از قول مردم در باره‌ی قبوض جدید زده شده و هرکسی نگرانی خود را بنحوی بیان کرده و از کلاهی که سرش رفته نالیده است ولی شنیدن کی بود مانند دیدن! در واقع «از هر زبان که می‌شنوی نا مکرر است»

برای من که تنها درآمدم حقوق ثابتی حدود پانصدهزارتومان در ماه است، دیدن قبوض یک دوره‌ی کوتاه کمتر از دوماه، با مبالغ ناقابلی جمعاً معادل صدو پنجاه هزار تومان، قابل قبول نیست. هرچند گفته‌اند «حرفش را هم نزنید و اعتراض نکنید،» یارانه نه تنها اگر پرداخت هم بشود، جواب‌گوی این قبوض نیست، بل‌که تفاوت قیمت نان و گوشت و لبتیات و ویزیت دکتر و دارو… هم نمی‌شود از آن محل تأمین کرد. شاید من عقل معاش نداشته باشم، با یک حساب سرانگشتی، عقلای قوم چگونه این کمبودها، نابرابری‌ها و بی‌عدالتی‌ها را توجیه می کنند؟ فعلاً از نوشتن در باره‌ی گذشته منصرف شده‌ام. ببینم با حال چه می‌توانم بکنم. تا آینده هم خدا کریم است! فقط یک نکته بگویم تا حساب دستتان بیاید: دستمزد پزشک جراح و بیمارستان (دو شب) برای عمل جراحی پا، بیش از سه میلیون و نیم تومان، پول دارو و لوازم، بیش از یک میلیون تومان و اگر نیاز به عمل دیگری برای ترمیم نقص عضو باشد، بیش از این‌ها هزینه لازم است. شما بودید حوصله‌ی نوشتن داشتید؟ راهش کدام است؟ ننویسم؟ راه نرویم؟ نخوریم؟… یا اصلاً زندگی نکنیم؟!

نوشته‌شده در blogroll, کامپیوتر و اینترنت, اجتماعی, بهداشت و سلامتی | برچسب‌خورده با , , , | دیدگاهی بنویسید

سوتی های پنهان و آشکار!

برنامه‌ریزی درست و استفاده از فرصت‌ها (؟!!)

عادت ندارم نق بزنم و ایرادهای گتره‌ئی بگیرم مگر این‌که موضوع را با چشم خودم دیده و با گوش خودم شنیده باشم، یا افرادی مورد اعتماد، به آن پرداخته و تأیید کرده باشند. امروز در یکی از برنامه‌های صبح صدا و سیما (کانال خبر) نکاتی دیدم که حیفم آمد اشاره نکنم.

دوستان ممکن است به سوتی‌های صدا و سیما در کانال‌های خاصّی بیشتر اشاره داشته باشند ولی از این کانال کمی بعید است یا شاید چون یک نوع سوتی (پنهان!) در آن مستتر باشد، دیگران توجّه زیادی به خرج ندهند.

یکی از روان‌شناسان، یا نمی‌دانم جامعه شناسان، (چون کمی دیر رسیدم) بنام پروفسور محمود ساعتچی، برای شرکت در برنامه‌ئی که صبح پخش می‌‌شد، دعوت شده بود؛ خلاصه کنم:

آنطور که مصاحبه شونده اظهار می‌داشت و درست هم بود، هرکسی باید برای برنامه‌های روزانه، از قبل برنامه ریزی کند؛ (روی کاغذ بنویسد یا به ذهن بسپارد که فرضاً کدام کار را صبح اوّل انجام بدهد و کدام را آخر) و از فرصت‌های تلف شده مثل زمانی که در قطار است برای خواندن کتاب و غیره استفاده کند.

آن‌چه که مصاحبه شونده می‌گفت درست بود ولی مصاحبه کننده یا دستگاه و سیستم مصاحبه‌گر، ببینیم خودش این نکات را تا چه اندازه رعایت کرده است:

اوّل؛ مصاحبه‌گر اعلام کرد که قرار بود برنامه‌ئی از بندر عباس پخش شود که متأسفانه! امکان برقراری ارتباط نبود و گذاشتیم انشاأالله برای روزی دیگر! (تفسیر خبر از خودتان!)

دوّم؛ مصاحبه کننده شخصی بود بنام عباسی ولی دوربین که جابجا شد، وسط کار، چهره‌ شخص دیگری نشان داده شد و او هم عذرخواهی کرد که برای آقای عباسی کاری پیش آمده (ظاهراً کلاسی چیزی داشته و پیش بینی نکرده!) و در واقع برنامه‌ریزی مناسبی نشده بود تا از ابتدا شخصی را برای مصاحبه بگذارند که وسط کار مجبور نباشد برود.

سوّم؛ مصاحبه کننده‌ جدید ظاهراً در جریان برنامه نبود و از اتاق فرمان پرسید؛ خُب، برنامه‌ بعدی چیه؟ گفتند پخش یک گزارش! (تفسیر خبر از خودتان!)

یک نکته‌ی دیگر هم بود که یادم رفت چون یادداشت نکردم! ولی مربوط به اشاره‌ی مصاحبه کننده به چند روزنامه بود که ربطی به موضوع مصاحبه نداشت! (پس خودم هم برنامه‌ریزی‌ام درست نیست!) به حساب سوتی خودم بگذارید!

اشاره‌ئی هم بکنم در مورد برنامه‌ریزی درستِ مخابرات! مدتی است درست روی برنامه، خط اینترنت محلّه‌ی ما برای روزهای قبل از تعطیل تا روز بعد از تعطیل، و پنجشنبه‌ها تا روز شنبه صبح، قطع می‌شود! به این می‌گویند برنامه‌ریزی درست و استفاده‌ی بهینه! از فرصت‌ها و تعطیلات! حالا ممکن است بفرمایند، «اگه دی اس ال نداری پس چطور این مطلب را صبح به این زودی نوشتی و اضافه کردی؟» خَب، جواب اینست که به هرکی دوست دارید قسم، مجبورم هم پول خط پر سرعت بدهم که اغلب قطع است و هم کارت بخرم!

 

نوشته‌شده در blogroll, اجتماعی, طنز | برچسب‌خورده با , , | 2 دیدگاه

فروهر

همه چیز در مورد نشان فروهر

هر کشور و ملّتي نشانه و سمبولي ويژه دارد. ايرانيان يکي از کهن‌ترين مردماني هستند که سمبولي بسيار شگفت‌انگيز و سرشار از دانش و فرهنگ و خرد از خود به جاي گذاشته‌اند که با اندوه فراوان، بسياري از ما ايرانيان از آن نا آگاه هستيم . اين نشان «فره‌وشي» يا «فروهر» نام دارد که قدمت آن بيش از 4000 سال تخمين زده شده است. تاريخچه فره‌وشي يا فروهر به پيش از زرتشت بزرگوار اين پير و فيلسوف خرد و فرهنگ و دانش جهان باز مي‌گردد.

سنگ‌نگاره‌هاي شاهان هخامنشي در کاخ‌هاي پرسپوليس و سنگ‌نگاره‌هاي شاهان ساساني همه حکايت از وجود این نشانه‌ی ملّی دارد. نکته بسيار شگفت انگيز اين نشان ملي ما ايرانيان آن است که تک تک اين نشان، داراي مفاهیم خردمندانه و دانشي نهفته است . اينک به تشريح اين نشان مي‌پردازيم :

1- قرار دادن چهره‌ی يک پيرمرد سالخورده در اين نگاره، اشاره به شخص نيکوکاري دارد که رفتار و ظاهر مرتّب وپسنديده‌اش سرمشق و الگوي ديگر مردمان بوده است و ديگران تجربيات وي را ارج مي نهادند .

2- دست راست نگاره به سوي آسمان دراز شده است که اين اشاره به ستايش «اورمزد» خداي واحد ايرانيان دارد که زرتشت در 4000 سال پيش آن‌را به جهان هديه نمود .

3= چنبره‌ئی (حلقه‌اي) در دست چپ نگاره وجود دارد که نشان از عهد و پيماني است که بين انسان و اهورامزدا بسته مي‌شود… مورخين حلقه‌هاي ازدواجي که بين زوج‌ها ردّ و بدل مي‌شود را برگرفته شده از همين چنبره مي‌دانند و آن‌را يک سنّت ايراني مي‌دانند که به جهان معرّفی شده است. زن و شوهرها با دادن چنبره (حلقه) به يکديگر پيماني را با هم امضا می‌نمایند که هميشه به يکديگر وفادار بمانند .

4- بال‌هاي کشيده شده در دو طرف نگاره اشاره به تنديس پرواز به سوي پيشرفت و ترقّي در ميان انسان‌هاست و در نهايت، اشاره به رسيدن به اورمزد خداي واحد ايرانيان دارد .

5- سه قسمتي که روي بال‌ها به صورت طبقه بندي شده قرار گرفته است، اشاره به سه دستور جاودانه پير خرد و دانش جهان «اشو زرتشت» دارد که بي‌شک مي‌توان گفت تا جهان باقي باشد اين سه فرمان پابرجاست و هميشه الگو و راهنماي مردمان جهان است. اين سه فرمان که روي بال‌هاي فروهر نقش بسته شده همان کردار نيک – گفتار نيک – پندار نيک ايرانيان است .

6- در ميان کمر مرد ايرانی يک حلقه بزرگ قرار گرفته که اشاره به «دايره روزگار» و جهان هستی دارد که انسان در ميان آن قرار گرفته و مردمان موظف شده‌اند در ميان اين چنبره روزگار، روشی را براي زندگي برگزينند که پس از مرگ روحشان شاد و قرين رحمت و آمرزش الهی قرار گيرد .

7- دو رشته از چنبره (حلقه) به پايين آويزان شده که نشان از دو عنصر باستاني ايران دارد؛ يکي سوي راست و ديگري سوي چپ. نخست «سپنته مينو» که همان نيروي الهي اهورامزدا است و ديگري «انگره مينو» که نشان از نيروي شر و اهريمني است. انسان در ميان دو نيروي خير و شر قرار گرفته است که با کوچک‌ترين لغزشي به تباهي کشيده می‌شود…

8- انتهاي لباس مرد سالخورده باستانی ايرانی که قدمتي بيش از 4000 سال دارد به صورت سه طبقه است که اشاره به کردار نيک – گفتار نيک – پندار نيک دارد. زيباترين راه و روش نيک زندگي کردن و به کمال رسيدن از ديد اشو زرتشت همين سه فرمان است که ديده مي شود. امروز جهان تنها راه و روش انسان بودن را که همان پندارهاي زرتشت بوده است براي خود برگزيده و خرافات و عقايد پوچ را دور ريخته است .

اين تنها گوشه‌ئی از آثار نياکان گرامي ماست و امروز وظيفه ماست که از آن پاسداري کنيم. به اميد روزی که ايرانی به هويّت ملّي خويش بازگردد و اين آرزوي داريوش بزرگ که بر سنگ نبشته‌ها نقش بسته به حقيقت بپیوندد.

نوشته‌شده در blogroll, تاریخ, عکس | برچسب‌خورده با , , | دیدگاهی بنویسید

خدای عزیز!

گفتگوهای کودکانه با خدا.
این مطلب توسط یک دوست ای میل شده ولی توضیحاتی دیده نمی‌‌شود، مثلاً معلوم نیست بچه‌ هائی که با خدای خودشان درد دل کرده‌اند اهل کدام کشور هستند یا چه کسی از آن‌ها خواسته حرف‌های خود را بنویسند یا کجا منتشر شده و از این قبیل… ولی بسیار جالب است و خواندنش لذت‌بخش.
خدای عزيز! به جای اينکه بگذاری مردم بميرند و مجبور باشی آدمای جديد بيافرينی، چرا کسانی را که هستند، حفظ نمی‌کنی؟ امی
خدای عزيز! شايد هابيل و قابيل اگر هر کدام يک اتاق جداگانه داشتند همديگر را نمی‌کشتند، در مورد من و برادرم که مؤثر بوده. لاری
خدای عزيز! اگر يکشنبه، مرا توی کليسا تماشا کنی، کفش‌های جديدم رو بهت نشون ميدم. ميگی
خدای عزيز! شرط می‌بندم خيلی برايت سخت است که همه آدم‌های روی زمين رو دوست داشته باشی. فقط چهار نفرعضو خانواده من هستند ولی من هرگز نمی‌توانم همچين کاری کنم. نان
خدای عزيز! در مدرسه به ما گفته‌اند که تو چکار می‌کنی، اگر تو بری تعطيلات، چه کسی کارهايت را انجام می‌دهد؟ جين
خدای عزيز! آيا تو واقعاً نامرئی هستی يا اين فقط يک کلک است؟ لوسی
خدای عزيز! اين حقيقت داره اگر بابام از همان حرف‌های زشتی را که توی بازی بولينگ می‌زند، تو خانه هم استفاده کند،به بهشت نمی‌رود؟ آنيتا
خدای عزيز! آيا تو وافعاً می‌خواستی زرافه اينطوری باشه يا اينکه اين يک اتفاق بود؟ نورما
خدای عزيز! چه کسی دور کشورها خط می‌کشد؟ جان
خدای عزيز! من به عروسی رفتم و آن‌ها توی کليسا همديگر را بوسيدند. اين از نظر تو اشکالی نداره؟ نيل
خدای عزيز! آيا تو واقعاً منظورت اين بوده که « نسبت به ديگران همانطور رفتار کن که آنها نسبت به تو رفتار می‌کنند؟ » اگر اين طور باشد، من بايد حساب برادرم را برسم. دارلا
خدای عزيز! بخاطر برادر کوچولويم از تو متشکرم، اما چيزی که من به خاطرش دعا کرده بودم، يک توله سگ بود. جويس
خدای عزيز! وقتی تمام تعطيلات باران باريد، پدرم خيلی عصبانی شد. او چيزهايی درباره‌ات گفت که از آدم‌ها انتظار نمی‌رود بگويند. به هر حال، اميدوارم به او صدمه‌ای نزنی. دوست تو (اما نمی‌خواهم اسمم رو بگم)
خدای عزيز! لطفاً برام يه اسب کوچولو بفرست. من فبلاً هيچ چيز او تو نخواسته بودم. می‌توانی درباره‌اش پرس و جو کنی. بروس
خدای عزيز! برادر من يک موش صحرايی است. تو بايد به اون دم هم می‌دادی‌ها! ها! دنی
خدای عزيز! من می‌خواهم وقتی بزرگ شدم، درست مثل بابام باشم. اما نه با اينهمه مو در تمام بدنش. تام
خدای عزيز! فکر می‌کنم منگنه يکی از بهترين اختراعاتت باشد. روث
خدای عزيز! من هميشه در فکر تو هستم حتی وقتی که دعا نمی‌کنم. اليوت
خدای عزيز! از همۀ کسانی که برای تو کار می‌کنند، من نوح و داود را بيشتر دوست دارم. راب
خدای عزيز! برادرم يه چيزايی دربارۀ به دنيا آمدن بچه‌ها گفت، اما اون‌ها درست به نظر نمی‌رسند. مگر نه؟ مارشا
خدای عزيز! من دوست دارم شبيه آن مردی که در انجيل بود، 900 سال زندگی کنم. با عشق کريس
خدای عزيز! ما خوانده‌ايم که توماس اديسون نور را اختراع کرد. اما توی کلاس‌های دينی يکشنبه‌ها به ما گفتند تو اين کار رو کردی. بنابراين شرط می‌بندم او فکر تو را دزديده. با احترام دونا
خدای عزيز! آدم‌های بد به نوح خنديدند « تو احمقی چون روی زمين خشک کشتی می‌سازي » اما اون زرنگ بود. چون تو رو فراموش نکرد. من هم اگر جای اون بودم همين کارو می‌کردم. ادی
خدای عزيز! لازم نيست نگران من باشی. من هميشه دو طرف خيابان را نگاه می‌کنم. دين
خدای عزيز! فکر نمی‌کنم هيچ کس می‌توانست خدايی بهتر از تو باشد. می‌خوام اينو بدونی که اين حرفو بخاطر اينکه الان تو خدايی، نمی‌زنم. چارلز
خدای عزيز! هيچ فکر نمی‌کردم نارنجی و بنفش به هم بيان. تا وقتی که غروب خورشيدی رو که روز سه‌شنبه ساخته بودی، ديدم، معرکه بود. جين

نوشته‌شده در blogroll, اجتماعی, ترجمه | دیدگاهی بنویسید